تجربه شمارش 1403 (بخش اول)
در سال 1403، تیم ما اولین پایش نیمه بلند را در تالش انجام داد. در ادامه تجربهی داوطلبین و همراهان پروژه را که این شمارش را ممکن کردند میخوانید:
زمان مطالعه: 7 دقیقه
احاطه شده با پرندگان
سفر من به پروژه در اواخر مهر بود. از قضای روزگار، اولین برف پاییزی صبح روزی بارید که من از تبریز در حال حرکت به سمت تالش بودم، با ماجراجویی های فراوان در راه، دیروقت به اقامتگاه مان در روستای حویق رسیدم و از قضا دوستان گفتند که یک هفته بارش باران، مانع شمارش شده و یک هفته است که خانه نشین شده اند. فردا روز، باران شدید قطع شده بود و نم نم میبارید، به سمت محل شمارش پروژه حرکت کردیم و پس از ساعتی شمارش و آشنایی با سیستم شمارش، من با یکی از عجیب ترین صحنه های زندگی ام مواجه شدم، صد ها عقاب، دال و شکاری بزرگ، از لحظه ای قطع باران استفاده کردند و همگی تصمیم گرفتند تا به مسیر ادامه بدهند و ما در یک لحظه به خود آمدیم و خود را در میان صدها شکاری دیدیم که مانند مور و ملخ از اطرافمان میگذشتند و ما را محاصره کرده بودند، از آن لحظه هایی بود که یادم میافتد که چرا پرنده نگر شدم و چرا این موجودات، ارزش حفاظت دارند. آرزو میکنم که افراد بیشتری این ارزش را درک کنند…
کوشا زواره/ گرافیست/ داوطلب شمارش



دیدم! دیدم!
امروز ۲۴ اَمرداد ۱۴۰۴، داریم کمکم به روزهایی نزدیک میشیم که کولهها رو ببندیم و بریم ایستگاه شمارش پرندگان شکاری. یاد و خاطرهی پارسال دوباره زنده شد و دارم اون روزهای شیرین و متفاوت رو مرور میکنم. تجربهای متفاوت و بهیادماندنی بود؛ با دوستانی آشنا شدم که دغدغهی حفظ محیط زیست رو داشتن و داوطلبانه قدم در این مسیر گذاشته بودن.
صبحها با بیدار شدن و آماده شدن شروع میشد و حضور در ایستگاه شمارش، صبحانه خوردن در حالی که چشمهامون به آسمان بود. سر صبحانه، نهار یا عصرونه، با دوربین عکاسی و دوچشمی که همیشه همراهمون بود و دیده بانی میدادیم منتظر تا یه صدا بیاد «دیدم! دیدم! چندتا عقاب صحرایی یا کرکس و یا… دارن سمتمون میان!» در این لحظهها، حتی لقمهی صبحانه رو قورت داده یا نداده، رها میکردیم، سریع دوربین دست میگرفتیم، پرندهها رو بشمریم و ثبت کنیم و همزمان شانس بیاریم عکس و فیلم خوبی تهیه کنیم.
بعد از پایان شمارش و جمع کردن وسایل، به اقامتگاهمون در روستای چوبر برمیگشتیم. بعد از استراحت و کارهای شخصی، کلاس شناسایی توسط محمدرضا شروع میشد و عکسها و فیلمهایی که گرفته بودیم رو نمایش میداد و با بچهها دربارهی شناسایی پرندهها بحث میکردیم.
زیباترین بخش کار، کار گروهی بود. همه با تقسیم وظایفی که محمدرضا و مطهره انجام میدادن همکاری میکردیم. مسئولان پروژهی شمارش پرندگان شکاری، یک زوج کاربلد و دوستداشتنی هستن که خوشحالم باهاشون آشنا شدم و امیدوارم امسال هم بتونم همراهیشون کنم.
بعد از پایان شمارش و جمع کردن وسایل، به اقامتگاهمون در روستای چوبر برمیگشتیم. بعد از استراحت و کارهای شخصی، کلاس شناسایی توسط محمدرضا شروع میشد و عکسها و فیلمهایی که گرفته بودیم رو نمایش میداد و با بچهها دربارهی شناسایی پرندهها بحث میکردیم.
روزها و شبها جدا از چارچوب کاری، با شوخی، بازی و خندههای بچهها پر شده بود. محیط دوستانهای داشتیم؛ با هم آشپزی میکردیم، شام میخوردیم و هر شب با آمدن همراهان جدید، دوستان جدید پیدا میکردیم.
چقدر لذتبخش بود این همراهی! به امید تکرار اون لحظات ناب و بهیادماندنی با شما، حافظان محیط زیست کرهی خاکیمون.
فریده پاکمهر/ پرندهنگر/ عضو تیم اجرایی شمارش


برای ايرانیتر*
اين يک عاشقانه نيست، يک شرح حال از سالی است که از من گذاشته است. سال ١٤٠٣ را برای خودم سال سفر نام گذاری می کنم. سالی که با شروع سفر به رشت آغاز شد؛ البته نه بايد دقيق تر بگويم اين سفر از خرداد شروع شد از زمانی که شروع کردم برای نوشتن پروپوزال رساله دکتری و برای من مثل همه دانشجويان ديگر دکتری جهان پر از ابهام و سوال های بی جواب بود. به تدريج با گروهی برای کوچ به صورت اتفاقی آشنا شدم. ٢١ روز بايد برای خودمان
کاری می کرديم هر کاری ولی اگر اين کار انجام نمی داديم از گروه حذف می شديم. شرط ورود به سفر تعهد بود و بس.
من هر آنچه که من بودنم را تعريف میکرد از دست داده بودم حتی تمام ٦٠٠ کتابی که داشتم… به جز سه تارم وسايل نقاشی و نمايشنامه های بهرام بيضايی… و کمی طلا برای روز مبدا ديگر هيچ چيز نداشتم تا مرا تعريف کند….
وقتی چيزی برای ازدست دادن نداری جسورتر میشوی؛ چون در اين بازی کازينو ديگر چيزی نداری که ببازی. بازی اول برای پروژه با دست خالی شروع شد. تنها چيزی که داشتم شجاعتم بود که برايم مانده بود. رکورد شرکت با همين
دستهای خالی زدم و آن ماه توانستم ٢٠٠ ميليون پول در بيارم. البته که اون پروژه تموم شد؛ ولی در آن چيزی را بيدار کرد که سال ها بود فراموشش کرده بودم…..
و اينجا بود که بعد از چند سفر با يکی از دوستانم به آستارا رفتم و چيزی که فراموش کرده بودم دوباره يادم اومد…. قدرت پرواز کردنم تنها چيزی بود که از ياد برده بودم و شايد سالها سرکوبش کرده بودم. ديدن پرندههای شکاری تمام
آنچه شد که بايد میشد، پرنده شکاری درونم کمکم زير نور آفتاب، کنار دريا و جنگل دقيقا با صدای پرنده کوچکی بنام چرخريسک از خواب بيدار شد. من نام پرندهای که در من به خواب طولانی رفته بود نمیدانستم؛ ولی مطمئن بودم که اين پرنده مرا نجات خواهد داد.
به تهران برگشتم، آزمايش های رساله را شروع کردم و کم کم با پرنده درونم آشنا تر شدم. پرنده از من جسورتر بود هر جا که می ترسيدم جلوتر پرواز می کرد و من فقط کافی بود که نترسم و جلوتر قدم بردارم.
چيزی درون من تغيير کرده بود و من نمی شناختمش ولی از من جسورتر بود. بايد شيراز رفته باشی و سرو ايرانی ببينی، بايد کنار آرامگاه کوروش ايستاده باشی و به تاريخ نگاه کنی، شايد حتی بايد کمی کنار دريای خزر و کنار جنگل های
هيرکانی راه رفته باشی…. نه نه نه درست نميگويم… بايد حتما بوشهر را ديده باشی کنار خليج فارس راه رفته باشی…. يا حتی با خورشيد، آن اسب زيبای بوم گردی دوستی کرده باشی يا نخل های جنوب را ديده باشی…بايد بندر کنگ را ديده باشی و با دختر ٩ سال از خودت کوچک تر حرف زده باشی و با هم در مورد ايران و آرزوهای خودمان حرف زده باشی….و همه اينها نباشد….همه اينها باشد و نباشد….تو تمام آنچه که از دست داده باشی دوباره در تمام ايران پيدا کرده باشی..ريشه هايی که گم کرده بودی پيدا کرده باشی.. پرنده من بال هايش را باز کرده بود. آنچه که نميدانستم چيست حالا برای من معنا پيدا کرده بود و حالا می دانستم نام آن چيست. هيچ چيز آرام بخش تر از ان نيست که شجاع باشی و پرنده آروزيت را در تمام ايران به پرواز در آوری. نام اين پرنده ايران بود.
* اين نام از کتاب ايرانیتر نهال تجدد گرفته شده است
محبوبه سلمانی/ دانشجوی دکتری عمران/ داوطلب شمارش



سوار بر جریان باد
سفر من به منطقه تالش برای شمارش پرندگان شکاری پارسال مهر ماه ۱۴۰۳ همراه با یکی از دوستانم اتفاق افتاد. صبح قبل از طلوع حرکت می کردیم به نقطه مورد نظر و مستقر می شدیم، لحظه ای که قرقی ها و لیل ها شروع می کردند از بالای سر ما عبور کردند ذوق می کردیم که چقدر به ما نزدیک هستند و یک دل سیر می شد پرنده ها را شناسایی و از حرکات بال زدن تا رنگ و شکل آنها پی برد چند ساله هستند. نقطه اوج شمارش به شکاری های بزرگ مثل عقاب صحرایی و پرپا می رسید که از دور دست سوار بر جریان باد به طرف ما در یک خط منظم حرکت می کردند و سوار بر موج باد بعدی که به ما نزدیک بود به اوج آسمان می رفتند و از دید محو می شدند. و ما می زدیم یک ،دو ، سه و ... تا آخر روز به ۴۰ یا ۵۰ یا ۱۰۰ تا می رسیدند. این همهپرنده دیدم و این همه نگاه کردیم و سر به آسمون چشمان تیز می کردیم پرنده ای جا نمونه. اواسط آبان ماه پرنده های عظیم و باشکوه دال سیاه و معمولی مهاجرت می کردند و احساس می کردیم آسمان مال آنهاست. تجربه خیلی خاص و دوستداشتنی بود برای من. تا حالا فکر نمی کردم که برخی از عقاب ها مثل مارخور و ماهی گیر یا حتی لاشخورها مهاجرت کنند. بعدا فهمیدم برای بقا باید بروند به سرزمین های دوری که بتوانند در اوقات سرد زمستان به غذا دسترس پیدا کنند. شناخت جریان های اکوسیستمی و رفتار هوشمندانه حیات وحش و طبیعت برای من خیلی جالبه و هنوز به اندازه کل دنیا میشه یاد گرفت و کشف کرد و سعی کرد که بیشتر مراقب آنها بود.
پرستو گروگان/ راهنما و پرندهنگر/ داوطلب شمارش

مطهره زیستشناس و دانشجوی کارشناسی ارشد تنوع زیستی است. از سال 1401، او در پروژههای شمارش پرندگان شکاری به عنوان یکی از اعضای تیم فعال بوده است.

دیدن پرندهها همیشه برایم شگفتانگیز بود، اما تفاوت گونهها را نمیشناختم. سال گذشته با پیوستن به پروژه شمارش پرندگان شکاری مهاجر در تالش، فرصتی پیدا کردم تا از نزدیک با روشهای پایش و شناسایی آشنا شوم و نگاه دقیقتری به دنیای پرندگان پیدا کنم. در این چند روز، علاوه بر یادگیریهای علمی، تجربهی کار تیمی و همراهی با افرادی که با عشق به طبیعت فعالیت میکنند برایم بسیار ارزشمند بود.
چند سالی بود به فکر پیوستن به پروژههای حفاظتی در خارج از ایران بودم، اما به مرور به این باور رسیدم که برای نشان دادن عشقم به طبیعت و زمین، لازم نیست سراغ جایی دور بروم. چه چیزی ارزشمندتر از اینکه همینجا، در سرزمینی که در آن به دنیا آمدهام و روی خاکش ایستادهام، برای حفاظت تلاش کنم؟
امسال نیز با شوق بیشتری دوباره همراه این پروژه میشوم، چون باور دارم هر نگاه به آسمان و هر پرندهای که ثبت میکنیم، قدمی کوچک اما مؤثر در مسیر حفاظت از حیاتوحش است